|
ثمرات الحيات | ||
|
۱)
از امام صادق عليه السلام سؤال شد: مؤمن چگونه مىميرد؟ امام صادق عليه السلام اهل بصيرت است، حالت مردن را حس مىكند، مىبيند، فرمودند: آيا بر سر سفرهاى نشستهاى كه كاسه ماست جلويت باشد؟ عرض كرد: بله، يابن رسول الله، فرمودند: آيا اتفاق افتاده كه يك وقت در كاسه ماست چشمت به يك موى بسيار ريز بيفتد؟ عرض كرد: بله، فرمودند: با اين مو چه مىكنى؟ گفت: با دو انگشتم مو را مىگيرم و از ماست بيرون مىكشم. فرمودند: آيا ماست مىفهمد كه مو را از او بيرون كشيدند؟ جان گرفتن به وسيله ملك الموت نيز مانند بيرون كشيدن مو از ماست مىباشد. بحار الأنوار: ج 6/ ص 166، باب 6، حديث 35 ۲) یحیی بن سابور می گوید: شنيدم ابو عبد الله صادق عليه السلام مىگفت: افراد مؤمن كه به هنگام جان دادن قطرات اشكى از گوشه چشم فرو مىريزند، بدين علت است كه رسول خدا را با حال رضايت ديدار مىكنند و مسرور مىشوند. نديدهايد كه در هنگام مسرت و شادى، قلب انسان شكفته مىشود و آب از ديدگانش فرو مىريزد؟ الكافي: ج 3 / ص ۱۲۸ [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:53 ] [ سيد محمدامين ]
از دعاهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این دعا بود:
"الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا" خداوندا حتی چشم بر هم زدنی مرا به خودم وامگذار برای رسیدن به این مقام، حرکت لازم است یعنی با دست روی دست گذاشتن و تسلیم روزمرگی شدن، (مثل خیلی از ماها) نتیجه غیر از این خواهد شد؛ یعنی نباید خود را به حوادث واگذاریم و از خدا و آخرت غفلت کنیم. حضرت امیرالمومنین علیه السلام در شب زفاف متوجه شد که همسرش حضرت زهرا سلام الله علیها که در آن زمان ۹ سال بیشتر نداشت، ناراحت و گریان است. (گریه تازه عروس در این شب طبیعی است ولی گریه آن حضرت بیش از حد معمول بود) همسرش نگران شد. سوال کرد زهرا جان! مساله ای هست که تو را ناراحت کرده؟ جواب داد: در احوالات خود به فکر فرو رفتم، حالا که با توشه ای (جهیزیه) وارد خانه جدید خود شده ام، آیا برای خانه بعدی خود (قبر و قیامت) توشه ای دارم یا نه؟ اینچنین بنده خوب و خالص خداست که میتواند در شب زفاف خود لباس عروسش را که پدرش به او هدیه داده در راه خدا انفاق کند. احقاق الحق، ج ۴، ص ۴۸۱ [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 18:12 ] [ سيد محمدامين ]
كلمه ناقه در عربى به معنى شتر ماده است و كلمه جمل به معنى شتر نر مى باشد. بعد از جنگ صفين كه ميان اميرالمؤمنين (عليه السلام ) و معاويه در سرزمين صفين به وقوع پيوست . بعد از جنگ شتر سوارى از مردم كوفه كه مركز خلافت حضرت على (عليه السلام ) بود وارد شام پايتخت معاويه شد. يكى از شاميان چون آن مرد كوفى را با شتر ديد با وى گلاويز شد و گفت : اين ناقه كه تو بر آن سوارى مال من است و تو آن را در صفين هنگامى كه در ركاب على (عليه السلام ) بودى از من گرفتى ! مرد كوفى منكر شد گروهى از شاميان نيز به طرفدارى از مرد شامى برخاستند و براى حل اين دعوا جملگى نزد معاويه رسيدند. مرد شامى پنجاه نفر شاهد را آورد كه ناقه حاضر متعلق به اوست . شاهدان نيز موضوع را گواهى كردند. معاويه هم دستور داد تا شتر را بگيرند و به مرد شامى بدهند!! مرد كوفى وقتى موضوع را چنين ديد گفت : اى معاويه شاهدان همگى گفتند: اين ناقه متعلق به اين مرد شامى است در صورتى كه اين شتر ناقه نيست بلكه جمل است و آن ماده نيست بلكه نر است و اين هم علامت آن . معاويه گفت : با اين وصف چون شهود گواهى داده اند حكم صادر شده است و بايد اجرا شود! سپس معاويه مرد كوفى را به خلوت برد و قيمت شتر را از او پرسيد و دو برابر قيمت آنرا به وى بخشيد. آنگاه به او گفت : از جانب من به على بگو در جنگ آينده با صد هزار نفر از مردمى كه ميان شتر نر و ماده فرق نمى گذارند با تو روبرو خواهم شد. مروج الذهب مسعودى [ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 21:55 ] [ سيد محمدامين ]
این کلام از جناب علامه نقل به مضمون است.
علامه محمد تقی جعفری ـ رحمتالله علیه ـ میگفتند:
برخی از جامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».
برای سنجش ارزش بسیاری از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه آن است؛ اما معیار ارزش انسانها در چیست.
هر کدام از جامعهشناسان، سخنانی گفته و معیارهای خاصی ارایه دادند.
هنگامی که نوبت به بنده رسید، گفتم : اگر میخواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق میورزد.
کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است، در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است.
اما کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازه خداست.
علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان سخنان من را شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.
هنگامی که تشویق آنها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان، این کلام از من نبود، بلکه از شخصی به نام علی ـ علیهالسلام ـ است.
آن حضرت در نهجالبلاغه میفرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»؛ «ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که دوست میدارد».
وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی ـ علیهالسلام ـ از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.
حضرت علامه در ادامه میگفتند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق پنجاه میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی پنجاه میلیونی!»، چقدر بدش میآید؟ در واقع میفهمد که این حرف توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد، ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد، چقدر پست و بیارزش است!
اینجاست که ارزش و مفهوم «ثارالله» معلوم میشود. ثارالله اضافه تشریفی است؛ خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزشگذاری است و ارزش آن به اندازه خدای متعال است.
[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 6:33 ] [ سيد محمدامين ]
قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم:
ان للحسین فی قلوب المومنین محبه مکنونه. در قلوب مومنین گنج پنهانی چون حسین وجود دارد. چرا فرمود گنج پنهان (مکنون)؟ زیرا خداوند این گنج را از تمتم شیعیان پنهان نگه میدارد و الا غارتش میکنند. مهر تو را به عالم امکان نمیدهم این گنج پر بهاست من ارزان نمیدهم [ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 23:26 ] [ سيد محمدامين ]
شهیدی که حضرت فاطمه برای جشن عروسیش آمده بود هر وقت که مادر برای سرو سامان دادن پسرش نقشه ای می کشید و او را در خلوتی به کنار می کشید می شنید که مصطفی می گوید :بچه های مردم تکه پاره شدن ،افتادن گوشه کنار بیابون ها ،اون وقت شما می گین کارهاتو ول کن بیا زن بگیر ! با همه این اوصاف شنیده بود. امام (ره ) گفته اند با همسرهای شهدا ازدواج کنید .مادر هم که دست بردار نبود و تو گوشش می خواند که وقت زن گرفتنت شده .بالاخره راضی شد و مادر و خواهرش را فرستاد بروند خواستگاری. بهشان نگفته بود که این خانم همسرشهید است .ایشان همه خواستگارها را رد می کرد ، مصطفی را هم رد کرد. مصطفی پیغام فرستاد امام (ره ) گفتن : «با همسرهای شهدا ازدواج کنید » باز هم قبول نکرد او می خواست تا مراسم سال همسر شهیدش صبرکند .دوباره مصطفی پیغام فرستاد که شما سید هستید می خواهم داماد حضرت زهرا (س) باشم . دیگر نتوانست حرفی بزند . جوابش مثبت بود . امام خطبه عقدشان را خواند.مصطفی گفت : «آقا ما را نصیحت کنید » امام (ره) به عروس نگاهی کرد و گفت.« از خدا می خواهم که به شما صبر بدهد. » «چرا دعوت شما را رد کنیم ؟ چرا به عروسی شما نیاییم ؟ کی بهتر از شما ؟ ببین همه آمدیم . شما عزیز ماهستی . » حضرت زهرا (س) آمده بود به خوابش درست قبل از عروسی و این ها را گفته بود .دیگر تا صبح نخوابید نماز می خواند ، دعا می کرد ، گریه می کرد . می گفت من شهید می شوم . دوستش گفته بود این همه گریه و زاری می کنی،می گی می خوام شهید شم دیگه زن گرفتنت چیه ؟ جواب داد : « خانمم سیده .می خوام اون دنیا به حضرت زهرا (س) محرم باشم . شاید به صورتم نگاه کنه !» بدون عمامه،بدون سمت ، مثل یک بیسجی ، اول ستون راهی عملیات شد. عملیات والفجر ۲ درمنطقه حاج عمران و تپه های شهید برهانی شروع شده بود. بعد از مدتی نیروها از هر طرف محاصره شدند. حاج آقا ردانی زیرلب قرآن می خواند و دشمن بالای تپه را بسته بود به رگبار . دستورعقب نشینی صادر می شود اما او همچنان مقاومت می کند. تا اینکه گلوله ای از پشت سر به جمجمه اش اصابت می کند .آرامشی زیبا وجودش و زخم های کهنه میدان نبردش را التیام می دهد . اودیگر به آرزویش رسیده است . هق هق گریه می کرد ؛نفسش بالا نمی آمد . تا آن روز بچه ها حاج حسین را آن طورندیده بودندو همه می دانستند که سینه مصطفی ردانی پور ، مأمنی بوده برای دلتنگی های حاج حسین. زمانی که قلب حسین از آماج تیرهجران یاران و دوستان شهیدش فشرده می شد،تنها آغوش مصطفی می توانست آرام بخش لحظه های سرد و سنگینش باشد. آن شب همه گریه می کردند بچه ها یاد شب هایی افتاده بودند که مصطفی برایشان دعا می خواند . هرکسی یک گوشه ای را گیر آورده بود، برایش زیارت عاشورا یا دعای توسل می خواند . حاج حسین بچه ها را فرستاد بروند جنازه ها را بیاورند. سری اول صد و پانزده شهید آوردند ، مصطفی نبود . فردا صبح بیست و پنچ شهید دیگرآوردند ، بازهم نبود. منطقه دست عراقی ها بود . چند بار دیگر هم عملیات شد اما از او خبری نشد .جنگ هم که تمام شد .دوستانش رفتند و دنبالش روی تپه های برهانی ،توی همان شیار .همه جای تپه را گشتند . نبود! سه نفر همراهش را پیدا کردند اما ازخودش خبری نشد. مصطفی برنگشت که نگشت . [ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 10:55 ] [ سيد محمدامين ]
ابان گفت : سلیم گفت : در حلقه اى در مسجد رسول خدا(ص ) حاضر شدم كه جز سلمان ، ابوذر، مقداد، محمد بن ابى بكر، عمر بن ابى سلمه ، قیس بن سعد بن عباده ، همه از بنى هاشم بودند. عباس به على (ع ) گفت : به نظر شما، چرا عمر، قنفذ را مانند دیگر كارمندانش وادار به پرداخت غرامت نكرد؟ [ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 ] [ 19:20 ] [ سيد محمدامين ]
هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود و تنها این مذهب شیعه است كه احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اكثر دانشمندان آن را نفهمیدهاند. «آلبرت اینشتین» فیزیكدان بزرگ معاصر، در آخرین رساله علمی خود با عنوان «دی اركلارونگ Die Erklarung» (به معنای بیانیه) كه در سال 1954 در آمریكا و به زبان آلمانی نوشت، اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح داده و آن را كاملترین ومعقولترین دین دانسته است. این رساله در حقیقت همان نامهنگاری محرمانه اینشتین با مرحوم آیتالله العظمی بروجردی است. اینشتین در این رساله «نظریه نسبیت» خود را با آیاتی از قرآن كریم و احادیثی از كتابهای شریف نهج البلاغه و بحارالانوار تطبیق داده و نوشته است كه هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود و تنها این مذهب شیعه است كه احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اكثر دانشمندان آن را نفهمیدهاند. یكی از این حدیثها حدیثی است كه علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اكرم (ص) نقل میكند كه: «هنگام برخاستن از زمین، لباس یا پای مبارك پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود. اما پس از اینكه پیامبر اكرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میكنند كه پس از گذشت این همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است». اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه «نسبیت زمان» دانسته و شرح فیزیكی مفصلی بر آن مینویسد. اینشتین همچنین در این رساله «معاد جسمانی» را از راه فیزیكی اثبات میكند. او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عكس فرمول معروف «نسبیت ماده و انرژی» میداند: E = M.C2 >> M = E /C2 یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره میتواند عینا تبدیل به ماده و زنده شود. اینشتین در این كتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ «بروجردی بزرگ» یاد كرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ «حسابی عزیز» یاد كرده است. اصل نسخه این رساله اكنون به لحاظ مسایل امنیتی به صندوق امانات سری لندن (بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی) سپرده شده و نگهداری میشود. این رساله را پروفسورابراهیم مهدوی (مقیم لندن) ، با كمك یكی از اعضاء شركت اتومبیلسازی بنز و به بهای 3 میلیون دلار از یك عتیقهفروش یهودی خریداری كرد. دستخط اینشتین در تمامی صفحات این كتابچه توسط خط شناسی رایانهای چك شده و تأیید گشته است. [ دوشنبه یازدهم بهمن 1389 ] [ 7:18 ] [ سيد محمدامين ]
خسته از راه می رسی...
بی هیچ سلام و علیکی به سراغ یخچال و پارچ آب می روی... اَه... چه مزه گندی، خستگی به تنت می مونه. کدوم آدم... سیر گذاشته توی یخچال... مگه صد بار نگفتم اگه چیزی توی یخچال می ذارید مواظب باشید بقیه غذاها بو نگیره. دوباره خواهرت یادش رفته توی ظرف در دار بگذاره ولی چه می شه کرد وقتی سیر توی یخچال باشه ظرف آب و غذای ظهرت رو هم باید با اسانس سیر بخوری.
رفتی مسجد محل و دعای بعد از نمازت رو از روی گوشی می خونی... یکباره زنگ گوشی... دریا دریا... با عجله خفش می کنی. یکی از پیرمردها طوری که با چند صف فاصله خوب بشنوی میگه: خدا عاقبت همه رو بخیر کنه... بغل دستی ات میگه آهنگ های بودار گوش می دی... نکنه دعاهات بودار بشه... فرشته ها از بعضی بوها بدشون میاد... یاد آب بو گرفته می اُفتی هر چیزی یک بویی داره گوشی شما چه بویی می ده. [ پنجشنبه سی ام دی 1389 ] [ 22:56 ] [ سيد محمدامين ]
اعلام وصول یک بلوتوث خفن. اسم گوشی طرف نصفی از محتوای پیام رو لو داده. چند نفر دیگه هم گوشی هاشون رو درآوردند. چه قدر فرصت داره تا درست تصمیم بگیره؟ بی اختیار... نه... با اختیار ولی بی تأمل. انگشتش به طرف OK حرکت می کند. یادش می آید که چند وقت قبل توی اتوبوس یک بلوتوث براش اومد یک هفته اعصابش رو به هم ریخت. خواب و بیداریش رو گرفت... دیگه نمی تونست سرش به کار خودش باشه... خواب های ناجور می دید. خودش رو لعنت می کرد. حتی یک بار نزدیک بود کار دست خودش بده... تازه فکرش راحت شده بود... ولی این یکی خیلی وسوسه انگیزه... دوباره اسم فایل تازه رو نگاه کرد و دل رو به دریا زد پاش رو بلند کرد و محکم کوبید تو سر هوسش... NO . چراغ سبز شد و اتوبوس حرکت کرد. همه این فکرها، آره و نه ها در کمتر از ثانیه اتفاق افتاد. یعنی یک ثانیه روی پل از مو باریک تر و از تیغ برنده تر ایستاده بود بین OK و NO چه قدر فرصت انتخاب دارد. OK و آتش. NO و رهایی. این بار جان سالم به در برد. تا پل دیگر... [ پنجشنبه سی ام دی 1389 ] [ 22:52 ] [ سيد محمدامين ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||