ان للحسین فی قلوب المومنین محبه مکنونه.
در قلوب مومنین گنج پنهانی چون حسین وجود دارد.
چرا فرمود گنج پنهان (مکنون)؟
زیرا خداوند این گنج را از تمتم شیعیان پنهان نگه میدارد و الا غارتش میکنند.
مهر تو را به عالم امکان نمیدهم این گنج پر بهاست من ارزان نمیدهم
شهیدی که حضرت فاطمه برای جشن عروسیش آمده بود
هر وقت که مادر برای سرو سامان دادن پسرش نقشه ای می کشید و او را در خلوتی به کنار می کشید می شنید که مصطفی می گوید :بچه های مردم تکه پاره شدن ،افتادن گوشه کنار بیابون ها ،اون وقت شما می گین کارهاتو ول کن بیا زن بگیر ! با همه این اوصاف شنیده بود. امام (ره ) گفته اند با همسرهای شهدا ازدواج کنید .مادر هم که دست بردار نبود و تو گوشش می خواند که وقت زن گرفتنت شده .بالاخره راضی شد و مادر و خواهرش را فرستاد بروند خواستگاری.
بهشان نگفته بود که این خانم همسرشهید است .ایشان همه خواستگارها را رد می کرد ، مصطفی را هم رد کرد.
مصطفی پیغام فرستاد امام (ره ) گفتن : «با همسرهای شهدا ازدواج کنید » باز هم قبول نکرد او می خواست تا مراسم سال همسر شهیدش صبرکند .دوباره مصطفی پیغام فرستاد که شما سید هستید می خواهم داماد حضرت زهرا (س) باشم . دیگر نتوانست حرفی بزند . جوابش مثبت بود .
امام خطبه عقدشان را خواند.مصطفی گفت : «آقا ما را نصیحت کنید » امام (ره) به عروس نگاهی کرد و گفت.« از خدا می خواهم که به شما صبر بدهد. »
یک کارت برای امام رضا (ع) ، مشهد ، یک کارت برای امام زمان (عج )،مسجد جمکران ، یک کارت برای حضرت معصومه (س) ،قم .این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح .
«چرا دعوت شما را رد کنیم ؟ چرا به عروسی شما نیاییم ؟ کی بهتر از شما ؟ ببین همه آمدیم . شما عزیز ماهستی . »
حضرت زهرا (س) آمده بود به خوابش درست قبل از عروسی و این ها را گفته بود .دیگر تا صبح نخوابید نماز می خواند ، دعا می کرد ، گریه می کرد . می گفت من شهید می شوم . دوستش گفته بود این همه گریه و زاری می کنی،می گی می خوام شهید شم دیگه زن گرفتنت چیه ؟ جواب داد : « خانمم سیده .می خوام اون دنیا به حضرت زهرا (س) محرم باشم . شاید به صورتم نگاه کنه !»
شب عروسی بلند شد به سخنرانی و گفت : « امشب عروسی من نیست . عروسی من وقیته که توی خون خودم غلت بزنم » تازه سه روز ار عروسی اش گذشته بود که دست زنش را گذاشت تو دست مادر ، سرش را انداخت پایین و گفت دلم می خواهد دختر خوبی برای مادرم باشی بعد هم آرام و بی صدا رفت منطقه .
بدون عمامه،بدون سمت ، مثل یک بیسجی ، اول ستون راهی عملیات شد. عملیات والفجر ۲ درمنطقه حاج عمران و تپه های شهید برهانی شروع شده بود. بعد از مدتی نیروها از هر طرف محاصره شدند. حاج آقا ردانی زیرلب قرآن می خواند و دشمن بالای تپه را بسته بود به رگبار . دستورعقب نشینی صادر می شود اما او همچنان مقاومت می کند. تا اینکه گلوله ای از پشت سر به جمجمه اش اصابت می کند .آرامشی زیبا وجودش و زخم های کهنه میدان نبردش را التیام می دهد . اودیگر به آرزویش رسیده است .
هق هق گریه می کرد ؛نفسش بالا نمی آمد . تا آن روز بچه ها حاج حسین را آن طورندیده بودندو همه می دانستند که سینه مصطفی ردانی پور ، مأمنی بوده برای دلتنگی های حاج حسین.
زمانی که قلب حسین از آماج تیرهجران یاران و دوستان شهیدش فشرده می شد،تنها آغوش مصطفی می توانست آرام بخش لحظه های سرد و سنگینش باشد. آن شب همه گریه می کردند بچه ها یاد شب هایی افتاده بودند که مصطفی برایشان دعا می خواند . هرکسی یک گوشه ای را گیر آورده بود، برایش زیارت عاشورا یا دعای توسل می خواند . حاج حسین بچه ها را فرستاد بروند جنازه ها را بیاورند. سری اول صد و پانزده شهید آوردند ، مصطفی نبود . فردا صبح بیست و پنچ شهید دیگرآوردند ، بازهم نبود.
منطقه دست عراقی ها بود . چند بار دیگر هم عملیات شد اما از او خبری نشد .جنگ هم که تمام شد .دوستانش رفتند و دنبالش روی تپه های برهانی ،توی همان شیار .همه جای تپه را گشتند . نبود! سه نفر همراهش را پیدا کردند اما ازخودش خبری نشد. مصطفی برنگشت که نگشت .
ابان گفت : سلیم گفت : در حلقه اى در مسجد رسول خدا(ص ) حاضر شدم كه جز سلمان ، ابوذر، مقداد، محمد بن ابى بكر، عمر بن ابى سلمه ، قیس بن سعد بن عباده ، همه از بنى هاشم بودند. عباس به على (ع ) گفت : به نظر شما، چرا عمر، قنفذ را مانند دیگر كارمندانش وادار به پرداخت غرامت نكرد؟
على (ع ) نگاهى به اطراف انداخت . چشمانش پر از اشك شد، سپس فرمود: این پاداش ضربه تازیانه اى بود كه به فاطمه (س ) از دنیا رفت ، اثر این ضربه همچون بازوبندى روى بازو او بود...
بی هیچ سلام و علیکی به سراغ یخچال و پارچ آب می روی...
اَه... چه مزه گندی، خستگی به تنت می مونه. کدوم آدم... سیر گذاشته توی یخچال... مگه صد بار نگفتم اگه چیزی توی یخچال می ذارید مواظب باشید بقیه غذاها بو نگیره.
دوباره خواهرت یادش رفته توی ظرف در دار بگذاره ولی چه می شه کرد وقتی سیر توی یخچال باشه ظرف آب و غذای ظهرت رو هم باید با اسانس سیر بخوری.
رفتی مسجد محل و دعای بعد از نمازت رو از روی گوشی می خونی...
یکباره زنگ گوشی... دریا دریا... با عجله خفش می کنی. یکی از پیرمردها طوری که با چند صف فاصله خوب بشنوی میگه: خدا عاقبت همه رو بخیر کنه...
بغل دستی ات میگه آهنگ های بودار گوش می دی... نکنه دعاهات بودار بشه... فرشته ها از بعضی بوها بدشون میاد...
یاد آب بو گرفته می اُفتی هر چیزی یک بویی داره گوشی شما چه بویی می ده.
اعلام وصول یک بلوتوث خفن. اسم گوشی طرف نصفی از محتوای پیام رو لو داده. چند نفر دیگه هم گوشی هاشون رو درآوردند.
چه قدر فرصت داره تا درست تصمیم بگیره؟
بی اختیار... نه... با اختیار ولی بی تأمل.
انگشتش به طرف OK حرکت می کند. یادش می آید که چند وقت قبل توی اتوبوس یک بلوتوث براش اومد یک هفته اعصابش رو به هم ریخت. خواب و بیداریش رو گرفت... دیگه نمی تونست سرش به کار خودش باشه... خواب های ناجور می دید. خودش رو لعنت می کرد. حتی یک بار نزدیک بود کار دست خودش بده...
تازه فکرش راحت شده بود... ولی این یکی خیلی وسوسه انگیزه... دوباره اسم فایل تازه رو نگاه کرد و دل رو به دریا زد پاش رو بلند کرد و محکم کوبید تو سر هوسش... NO .
چراغ سبز شد و اتوبوس حرکت کرد. همه این فکرها، آره و نه ها در کمتر از ثانیه اتفاق افتاد. یعنی یک ثانیه روی پل از مو باریک تر و از تیغ برنده تر ایستاده بود بین OK و NO چه قدر فرصت انتخاب دارد.
OK و آتش. NO و رهایی.
این بار جان سالم به در برد. تا پل دیگر...
هر صدايي كه ز در مي آيد به خيالش كه پدر مي آيد
از سوزناك ترين مصائب واقعه عاشورا، مصيبت دختر چهار ساله امام حسين عليه السلام است.
در مقاتل آمده است كه به همراه اسراي كربلا كه در خرابه اي نزديك كاخ يزيد اسكان داده شده بودند، دختري چهار ساله از فرزندان امام حسين عليه السلام بود كه امام به او خيلي علاقه داشت و او نيز شديداً دلبسته پدر بود. او شبي از خواب بلند شده و عرضه داشت: بابايم حسين كجاست؟ من امشب او را در خواب ديدم كه خيلي مضطرب و نگران بود.
بگفت اي عمه بابايم كجا رفت بُدي اين دم بَرَم، ديگر چرا رفت
با شنيدن اين صدا همه بانوان بلند شده و در خرابه شام غوغايي بپا شد.
وقتي خبر به يزيد رسيد دستور داد سر مبارك امام حسين عليه السلام را در برابر آن طفل معصوم قرار دهند. وقتي كه آن دختر كوچك سر بابا را شناخت، آنرا به سينه چسبانيد و با لحن سوزناكي نجوا آغاز كرد:
"يا اَبَتاه مَنْ ذَالَّذي خَضَبَكَ بِدِمائِكَ؟ يا اَبَتاه مَنْ ذَالَّذي قَطَعَ وَريدَكَ؟ يا اَبَتاه مَن ذَالَّذي اَيْتَمَني عَلي صِغَرِ سِنّي ؟ يا اَبَتاه مَنْ لِلْيَتيمَةِ حَتّي تَكْبُر؟ يا اَبَتاه مَنْ لِلنِّساء الْحاسِراتِ؟...؛
پدر چه كسي تو را با خونت رنگين كرد؟ بابا چه كسي رگهاي گردنت را قطع نمود؟ بابا چه كسي مرا در كودكي يتيم نمود؟ بابا دختر يتيم را چه كسي پرستاري مي كند تا بزرگ شود؟ بابا چه كسي بر بانوان غارت شده ترحم مي كند؟..."
در همان موقع لبهاي كوچك خود را بر لبهاي باباي شهيدش نهاد و آنچنان گريه كرد كه غش كرد و به شهادت رسيد.
"معالی السبطین ص ۵۸۴"
رموز عشق بر عالم نشان داد لبش را بر لبش بنهاد و جان داد
در جوابش گفتم: خداوند افتخار تربيت يكى از بندگانش را به من عطا كرده است.