توجه: مطالعهي اين مطلب نيازمند مطالعهي مطلب قبلي است.
ما که کادو رو بردیم؛ ولی این کادو خيلي خرج داشت برام.
به چند دليل:
۱) من فكر كردم كه زرنگي كردم و در رفتم (اينكه فرار كردم تا آب هويج بستني مفت و مجاني بخورم)، چون بعدا چند برابرش از كيسهم رفت. (هزينهي كادو تقريبا به اندازهي پنجاه تا آّ هويج بستني پام درومد)
۲) فكر میكردم كه رفيقم چيزي از دست داده (شستن مغازه) در صورتيكه بعدا چندين برابر گيرش اومد.
۳) خیال میکردم كه رفيق شادومادم آبروش رفته که در انظار عمومی، خشكن دست گرفته و پاچه هاي شلوارشو زده بالا و ...
۴) آخرش اين من بودم كه رفتم منت كشي كه تو رو خدا منو ببخش ... (فكر كنم آبرو من رفت)
***
توي زندگي همه مون خيلي از اين اتفاقات ميفته ولي كسي اهميت نميده يعني روش كار نميكنيم، بهش فكر نميكنيم.
اول فكر ميكنيم برديم ولي وقتي كه خوب تصورش ميكنيم، ميبينيم كه نه بابا، باختيم.
خاطرات دوران جاهليت
یکی از بچه ها تازه ازدواج کرده بود، یه هفته یا ده روز بيشتر نبود. شيرش كردم كه بايد بريم آب هويج بستني بخوريم. ![]()
آخر شب بود. پنج نفر بوديم، من يه طوري حرف ميزدم كه مثلا مهمون من ولي اصلا به زبون نيووردم. راستش اصلا پول تو جيبم نبود؛ ولي صداشو در نيووردم. نيتم اين بود كه بالاخره از شادوماد يه چيزي بمون بماسه. ![]()
خلاصه پنج تاييمون رفتيم آب هويجي، براي اينكه سه نشه، خودم رفتم سفارش دادم. ديدم پنج تا ليوان آب هويج بستني لب ريز و پر تو يه سيني شيك و مرتب آورد. با خودم گفتم: از ني و قاشق و سيني قشنگش، معلومه كه قيمتش از بقيه جاها بيشتره. بعدم گفتم بابا بي خيال من كه نميخوام پول بدم. اين رفيق ما رفته زن گرفته بايد تاوانش رو هم پس بده. (داماد بيچاره هم از زنش ميكشه هم از رفيقاش)
جاتون خالي، چسبيد و حسابي هم خنك شديم. ![]()
من نگاه ليواناي بقيه ميكردم كه يه بار زودتر از من تموم نكنن. تندتر خوردم و خداحافظي كردم و سريع رفتم سوار ماشينم شدم و يا علي. همين كه داشتم ميرفتم صداي همشون درومد كه فلاني كجا؟ من پول ندارم.... ![]()
فكر كردم فيلمشونه كه منو برگردونن؛ منم محل نذاشتم و گاز دادم.
يه چرخي خوردم و دوباره بعد از حدود بيست دقيقه برگشتم يه سرو گوشي آب بدم ببينم رفقاي ما كجان. همين كه از پيش آب هويجيه گذشتم، با كمال نا باوري ديدم كه اين رفيق تازه داماد خوشبخت ما، پاچه هاي شلوارشو زده بالا و يه خشك كن هم گرفته دستش و داره مغازه رو ميشوره.... ![]()
بك گرفتم و برگشتم، از تو ماشين با صداي بلند صداش كردم: "شادوماد"
اونم تا متوجه شد، انگشت اشاره ش رو برد بالا و به نشونه ي عصبانيت هي تكون ميداد و گفت: فلاني مگه گيرت نيارم. ![]()
بعدا فهميدم كه بقيه رفقا هم تنهاش گذاشتن و اونا هم مثل من پول نداشتن. ولي دسته جمعي رفتيم خونشون و يه كادو برديم و سعي كرديم از دلش در بياريم. ![]()
روز قيامت از خيلي چيزا ازمون سؤال ميكنن از جمله حق الناس.
حالا اين رفيق ما چقدر خجالت كشيده وقتي كه اون خشكن تو دستش بوده و فكر كرده كه آبروش ميره... اميدوارم منو بخشيده باشه.... ![]()
استغفر الله من جميع ما كره الله.
وقتي به سالگرد نزديك ميشيم، دلم ميگيره. احساس عقب افتادن ميكنم. احساس ميكنم يه آدماي خوبي اومدن بعدشم ما رو گذاشتن به حال خودمون و رفتن. 28 سال گذشت. يادمه، اوائل آذر بود كه تو حياط خونه آقا بزرگ نشسته بودم كه صداي زنگ در رو شنيديم.
انگار همه منتظر بودن يه كسي بياد و يه خبري بياره. همه به يكباره زدن زير گريه. انگار بغض سه چهار روزشون تركيده باشه. الله اكبر! من كه بچه بودم، ولي احساس بزرگي ميكردم، بلافاصله فهميدم چي شده.
دايي رضا تو عمليات شهيد شده. داغش خيلي برام سنگين بود. با صداي بلند گريه ميكردم و بهانه ي تفنگ ميگرفتم، كه همين الآن بايد برام تفنگ بخريد تا برم عراقيا رو بكشم و انتقام دايي عزيز و نازنينم رو ازشون بگيرم.
نكته:
1) 28 سال گذشت ما نسبت به شهدامون در چه وضعيتي هستيم بهشون نزديك شديم يا ازشون....؟
اصلا چرا شهيد داديم؟
شهيد داديم كه بعد از چند سال بخاطر يه سري اختلافات بر سر پست و مقام سه چهار نفر، بيفتيم به بد و بيراه گفتن به نظام و دولتي كه خون پاش داديم و بهترين عزيزانمون رو؟
.....
2) براي انتقام نياز به تفنگ نداريم. دوران جنگ و جبهه رو با سرافرازي پشت سر گذاشتيم. اگه واقعا بخوايم از خون پاكشون محافظت كنيم، بايد ايمانمون رو محكمتر كنيم، تفنگ ما الآن ايمانه.
ايمان يعني يه قدرت الهي در برابر تهاجمات (اعتقادي، فرهنگي، سياسي). اين قدرت همينطوري مفت و مجاني بدست نمياد. بايد اولا خواست و ثانيا حركت كرد...
ايمانمون رو بايد به روز كنيم، چون تهاجماتمون هر روز نوتر و جديدتر ميشه. ايمان مثل سلاح ميمونه، يك كشور در برابر تهاجمات اول موشك شهاب ميسازه بعد شهاب 2 و 3 و بعد به روز تر مثلا شهاب سجيل الي آخر....
خلاصه اينكه همه مون مسؤوليم. بايد يه جوابي حداقل روز قيامت بتونبم به شهدامون بديم يانه؟
اللهم احشرنا مع شهدائنا...
گفت: آقا سيد قيمت ال سي دي ۶۰۰/۷۰۰ تومن اومده پايين، حتما يكي بخرين.
گفتم: نميخرم. ![]()
- چرا؟ ![]()
- چون بند و بيلش خيلي زياده. ![]()
- بند و بيل؟ بند و بيل ديگه چيه؟ ![]()
ـ اگه خداي نكرده ال سي دي خريدم، با آنتن سرخود كه نميشه، افت داره. بايد آنتن ماهواره هم بخرم (بهش حساسيت دارم). باشه فرض کن خریدم، وقتي ميخوايم بشينيم تماشا كنيم، رو زمين بشينيم؟ نميشه كه، بايد مبل هم بخرم. باشه فرض کن خریدم، حالا مثلا ميخوايم بشينيم شام يا ناهار بخوريم و برنامه هاش رو تماشا كنيم، رو زمين بشينيم؟ استغفر الله ال سي دي و مبل و ماهواره و رو زمين نشستن؟ نچ نچ نچ! پس ميز ناهار خوري هم ميخوايم. حالا ميبيني كه يه ال سي دي چقدر وقت و هزينه ميبره؟ گرفتي بند و بيل چيه؟ ![]()
نتيجه: اگه كسي تو وادي تجمل گرايي و چشم و هم چشمي بيفته دراومدنش ديگه با خودش نيست با خداست... ![]()
پس بهتره از همون اول به خواهشهاي نفساني نه بگيم تا يه عمر اسيرش نشيم. ![]()
پا نوشت: يارو رو بردن مكتب تا نوشتن ياد بگيره. استاد گفت همه بگن "الف" همه گفتن بجز يارو. هر كاري كردن بگه نگفت. بچه هاي ديگه تا "ي" رفتن جلو ولي يارو هنوز الف هم نگفته بود. حبسش كردن، غذا بهش ندادن، و...
تا اينكه يكي گفت بذاريد من برم باش صحبت كنم ببينم دردش چيه. كشوندش كنار و گفت به من بگو چته كه نميگي الف، بين خودمون ميمونه.
گفت: من بلدم بگم الف ولي نميگم چون ميدونم اگه گفتم بايد تا آخرش برم و يه عمر خودم رو گرفتار كنم.
![]()
اگه دنبال دنیا بری بهش نمیرسی "مثل سايه" ولي اگه رهاش كني مياد دنبالت.
امام علي عليه السلام فرمود: "مثل دنيا مانند سايه ي توست، اگر توقف كني، توقف ميكند و اگر آن را طلب كني، دور ميشود".
همچنين در روايت داريم: تو آخرتت را اصلاح كن (به دنبال آخرتت باش) دنيا خودش ذليلانه نزد تو مي آيد.
يادمه ميرفتيم ماهشهر پيش پسرخالهها. ![]()
يه همسايه داشتن خيلي جوجه دوست داشت. هميشه يه جوجه تو دستش بود. هر وقت ميديديمش، با یه جوجهي چند روزه داشت بازی میکرد. اسمش احمد بود. بهش ميگفتن "احمد جوجه". ![]()
از باقر (پسرخاله) پرسیدم: ما هر سفر که میایم اینجا یه جوجه کوچولو تو دست احمده، چرا جوجش بزرگ نميشه؟ ![]()
گفت: آخه جوجه خيلي پيشش دووم بياره يه هفته، يا گمش ميكنه، يا ميكشتش، يا گربه ميبرتش... ![]()
داشتيم در موردش حرف ميزديم كه سر و كلهش پيدا شد. تازه از بازار اومده بودن. احمد يه كمي لته بود. بدو، بدو اومد سمت من و باقر و به زبون خودش با خوشحالي گفت: "بائر، بائر، زوزه اريديم" (باقر، جوجه خريديم). ![]()
حالا كه بزرگتر شديم، با خودم فكر ميكنم كه يه چيزايي رو ميشه بعد از تلف شدن دوباره بدست آورد و رفت بازار و خريد، مثل جوجه، يا لباس يا حتي چيزاي بزرگتر مثلا ماشين و....
اما بعضي چيزا رو نميشه بعد از تلف شدن بدست آورد مثل وقت و عمر... شاید بخاطر همين هم باشه كه روز قيامت ازمون سؤال ميكنن كه "عمرت را و جوانيت را در چه راهي صرف كردي".
انوشيروان، در دوران كودكي، معلمي كاردان و دورانديش داشت.
روزي معلم، انوشيروان را بي جهت مورد سرزنش قرار داد و محكم او را زد به طوري كه فريادش بلند شد. انوشيروان، كينه ي معلم را به دل گرفت. هنگامي كه بر مسند پادشاهي نشست، دستور داد معلم را نزدش حاضر كردند.
انوشيروان: چه چيز موجب شد كه در آن روز، بي جهت من را كتك زدي؟
معلم: ديدم به تحصيل علم و دانش، علاقه ي وافر نشان ميدهي و اميدوار شدم كه بعد از پدرت (قباد) صاحب سلطنت شده و بر مسند پادشاهي تكيه زني. خوشم آمد كه مزه ي ظلم و ستم را به تو بچشانم تا به كسي ظلم نكني.
انوشيروان، از گفته ي معلم خوشحال شد و او را تحسين كرد.
امشب چند مناسبت داريم...
شب بيست و پنجم ذي القعده ست
۱- "دحو الارض". وَ الارضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها (نازعات/۳۰)
۲- ولادت حضرت ابراهيم علي نينا و آله و عليه السلام
۳-ولادت حضرت عيسي علي نينا و آله و عليه السلام
۴- بيست و دوم آبان تولد اين كمترين...
وقتي كسي به روز تولدش نزديك ميشه يا شب تولدش ميرسه همه بش تبريك ميگن ولي فكر كنم بايد تسليت گفت.![]()
چرا؟![]()
چون:
۱- يك سال ديگه از عمرش گذشت و يك سال به مرگ نزديك شد...
البته نميخوام كسي رو نااميد كنم ها
ولي يه واقعيته كه بايد بپذيريم و خودمون رو براي اون طرف آماده كنيم.
۲- نميدونه به مرگ نزديك شد، به خدا هم نزديك شد يا دور شد؟
۳- نميدونه اين يك سالي كه گذشت به سمت بهشت حركت كرد يا به سمت خداي نكرده...
۴- نميدونه ۳۶۵ روز ديگه كه به عمرش اضافه شده (سنش بالا رفته)، آيا معرفتش هم بيشتر شده؟ (علم نه ها. معرفت) آخه بعضيا سنشون بزرگ ميشه ولي معرفتشون كوچيك ميمونه.
معرفت يه كلاس از علم بالاتره. علم يعني فقط دونستن. ولي معرفت يعني علم بعلاوه ي عمل.
خلاصه اينكه ما يه سال بزرگتر شديم و خانواده هم زحمت كشيدن و كادو به مناست فردا دادن دستشون درد نكنه.![]()
اگر هم شما دلتون خواست كه ....![]()
خدايا به همون اندازه كه ازت عمر ميگيريم، به همون اندازه معرفتش رو هم عنايت كن... آمين يا رب العالمين!![]()
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد.... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی... نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد.
و من الناس من یعبد الله علی حرف...(حج/۱۱)
بعضی از مردم (که ما هم یکی از اوناییم) خدا را فقط در سختی و گرفتاری میشناسند و هنگامی که مشکلشان حل شد و به حاجتشان رسیدند خدا را فراموش میکنند، تا مشکل بعدی که دوباره یادشان بیاید و خدا، خدا کنند و این یعنی ضعف و سستی ایمان.
آورده اند: چون یوسف علیه السلام به خانه عزیز مصر آمد متاع صبر و سكون زلیخا به یغما رفت و چون هر روز جمال یوسف بیشتر مى شد عشق زلیخا مضاعف مى گشت تا آنكه شعله عشق به غایت رسید قضیه حال دلش را به یوسف در میان گذاشت .
قرآن مى فرماید: و راودته التى هو فى بیتها عن نفسه و آن زن كه یوسف در خانه او بود از او تمناى كامجوئى كرد.
نوشته اند حضرت یوسف علیه السلام هنگامى كه به خانه عزیز مصر قدم نهاد، پس از سه سال به سن بلوغ رسید، زلیخا كه محو زیبائى و چهره جذاب و قد و قامت یوسف شده بود مدت هفت سال او را خدمت كرد و از خدا خواست كه یوسف نگاهى به او كند.
ولى آن نوجوان آراسته و وارسته از آلودگى ها از ترس خدا در این مدت هفت سال سر به پائین بود و حتى یك بار نیز به زلیخا نگاه نكرد.
زلیخا: اى یوسف ! سرت را بلند كرده و نگاهى به من كن .
یوسف: مى ترسم هیولاى كورى و نابینائى بر دیدگانم سایه افكند.
زلیخا: چه چشمهاى زیبائى دارى ؟!
یوسف: همین دیدگان من در خانه قبر، نخستین عضوى هستند كه متلاشى شده و روى
صورتم مى ریزند.
زلیخا: چقدر بوى خوشى دارى ؟!
یوسف: اگر سه روز بعد از مرگ من ، بوى مرا استشمام نمائى از من فرار مى كنى .
زلیخا: چرا نزدیك من نمى آیى ؟!
یوسف: چون مى خواهم به قرب خدا نائل شوم .
زلیخا: گام بر روى فرش هاى پر بهاء و حریر من بگذار و بخواسته من اعتنا كن !
یوسف: مى ترسم بهره ام در بهشت از من گرفته شود.
زلیخا دید با تقاضا و خواهش و انواع نقشه هاى فریب دهنده نمى تواند یوسف را تسلیم هواهاى خود گرداند، خواست او را تهدید كند و بترساند بلكه به هدف خویش برسد، به یوسف گفت : اسلمك الى المعذبین. تو را به شكنجه دهندگان مى سپارم .
یوسف: اذا یكفینى ربى. در این صورت خداى من مرا كافى است .
بى گناهى كم گناهى نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاك خود به زندان مى رود

